دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

شلوغ پلوغ بود! همه تند تند میومدن و میرفتن! منم واسه اینکه بیکار نمونم یکی یکی استکان های چایی رو جمع میکردم ، میــبردم تو آشپزخونه ی پشت حیاط! سرم پاییـــن بود و بی توجه به اطرافم ، از بین همه ی اون آدمایی که واسه عرض تسلیت اومده بودن مثله یه ماهی لیز میخوردم و میرفتم! نمیدونم بقیه به یه دختر نوجوون حالا یه کم خوش برو رو نگاه میکردن یا اصلا اونا هم فقط تا 4 وجب جلوی دماغشونو میدیدن! واسم مهم نبود! ولی یه صداهایی میشنیدم که عذابم میداد!  

- مرضیه خانم ، اون دختره که هی میره این ور و اون ور، دختر فریده خانمه؟

- کدومو میگی؟

- بابا همین لاغر مردنیه که موهاش از همه طرف روسریش زده بیرون!

- آهان آره! چطور؟

- ماشالا چقدر بزرگ شده فقط حیف که حجابش خوب نیست! وگرنه واسه احمدمون میگرفتمش!

- ای بابا آذر جان این حرفا چیه میزنی! مثلا مجلس ختم باباشه!

- وا مگه چی گفتم!

..........

مثله یه مرده ی متحرک فقط راه میرفتم! حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم و بابا هم نبود که ببینه این دختر سر به هواش که میگفت اشکش دمه مشکشه دیگه مشکش سوراخ شده و همه محتوایاتش تو همین رفت و آمدا خالی شده! حالا من بودم و مشک بی اشک که دیگه به قرمزی میزد! آره! چشام! میسوخت! دیگه واقعا به قول یکی ، دو رنگ شده بود! قرمز مایل به سیاه! یا سیاه ِ مایل به خونی! سرم درد میکرد! انگار هر چی صدا تو این محله و کوچه و خونه بود خودشو جا کرده بود تو یه وجب جای کَــلّه ی من! میپیچید تو مغزم! از صدای بلند قرآن خوندن عموم و گریه ی بی صدای پدربزرگ گرفته تا صدای نحس آذر خانم و صدای جیغ و داد و خنده ی بچه های همسایه تو حیاط! به حد انفجار رسیده بودم! دلم یه خورده آرامش میخواست تو خونه ی خودمون که انگار هیچ کجاش پیدا نمیشد! با خودم گفتم خب توقع بیجا داری دختر تو این موقعیت!

رفتم سمت اتاقم ، پله ها رو یکی یکی بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم دیدم ای بابا بله!! چند تا از دخترای فامیل که معلومه خیلی وقته همچین موقعیتی گیر نیاوردن واسه درد و دل کردن ، نشستن و دارن گل میگن و گل میشنفن! از اتاق اومدم بیرون! نه مثله اینکه اینجا نمیشه موند! واسه پیدا کردن چند مثقال آرامش کجا باید برم! تا قلّه ی قاف!؟ تو همین فکرا بودم و داشتم از پله ها می رفتم پایین که خوردم زمین! هیچکس متوجه نبود! همونجا رو پله ها نشستم ، دیگه نای اینو نداشتم از جام پاشم! سرمو گرفتم بین دو تا دستام و دونه دونه اشکام نمیدونم از کجا ولی سرازیر شد تا یه دست گرمیو روی دستام حس کردم  و به خودم اومدم! سرمو گرفتم بالا و به چشای درشت قهوه ایش نگاه کردم! دستامو گرفته بود تو دستای گرم کوچولوش و به لبای قرمز خوشگلش نزدیک کرد و بوسید! ساناز بود! دختر ناز مستاجرمون!

- گریه میکنی خاله!؟ (با دستای لطیفش اشکامو پاک کرد)

- آره عزیزم!

- خوردی زمین!؟

- آره خوردم زمین!

- میدونم دردت اومد خاله جون ، مگه نه!؟

- آره! نه عزیزم! قلبم درد میکنه ، قلبم!

زل زد تو چشام و هیچی نگفت ، اونم بغض کرد!

چشامو بستم ، بغلش کردم و چسبوندمش به سینم و چند تا نفس عمیق کشیدم ...! چیزی که دنبالش میگشتم انگار خیلی دور نبود ، آرامش رو تو ذره ذره ی وجودم حس میکردم ...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody