دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

چقدر این روزها دلم گرفته است! لامصب هی میگیرد و هی ول میکند یا اصلا دلش نمیخواهد ول کـُـنـَدَم و همین جور راه به راه میگیرد و میگیرد! کلافه ام! گویـــا فصل ِ کوچ کردن است و قافله ی سهمگین خاطراتت هم بی مهابا عبور میکند از میان شیارهای عمیـــق ِ درّه های خاکستری مغز خسته ام ، تا خود را به جای دیگری برساند که آنجا را نیز به استعمـــار درآورد و سرانجام مخروب ِخود کند! گاهی هم میان راه کنگر نخورده لنگر می اندازد لابه لای سلول های خاکستری و سفید ِ رو به آپوپـتوزیسم*! آنوقت است که تماشایی ام! و نیستی که ببینی وقتی به جنــــون میکشاندم برانداز ِ طرح ِ لبخندت ، درون ِ محبس ِ قاب ِ چوبی ِ روی میزم ; که چگونـــه مرا ، دیوانگی ام را ، کلافگی ام را قهقهه میزند این روزها و آن روزها و همه ی روزهای بی رنگ گذرا! آخ سرم! گویی هنرمندان این قافله دست به کار شده اند و با سوزن روحم روی مغزم نقشی دیگر از تو حکاکی میکنند! کجایی که ببینی تنها تصویری غبارآلود و سیاه از آن خنده هایت به جای مانده برایم در دفترچه ی کوچک اما پر برگ و بار خاطراتم! راستی چند برگ بود!؟ 300 برگ!؟ یا شاید بیشتر!؟ ولی نه! کمتر بود انگار! 100 برگ زرد و چروک مانند همین برگ های پا نخورده ی پاییزی ، اما سیاه از قلموی بی رحم سرنوشت!

وای قلبم! از قلبم بگویم برایت! قلبم این روزها مدام درد میکند! به تنگ آمده انگار! اصلا مچاله شده ، از مشت ِ دستم هم مچاله تر! مچاله و سنگیـــن! سنگین از حجم ِ پر از تهی ِ جای خالی ات که این روزها خیمه زده در صحرای پر بلای دلم! آری سنگینی میکند همان تک و توک بازمانده های گرانبار یاد ِ نگاهت به روی دریچه های بی مسئولیت قلبم! نمیدانی که ، دگر اعضا و جوارح این قلب حادثه خیزم وظیفه شان را پاک به دست فراموشی سپرده اند و چنگ زده اند به تو و تنها تو! توئی که نیستی و ندارمت! این رگ های سرخ و سیاه بدبخت هم که میدانم گناهی ندارند و ماموری بیش نیستند ; تنها مجوز حمل خونی را دارند که از عشق ِ رخنه کرده ی تو در دیواره های چروکیده ی قلبم ، مسموم شده باشد!

وای که چه هیاهوئـیـست درونــم! میدانم که کارم تمام است و سپسیس* به همه ی من میرسد و سرانجام رگبار ِقرمز ِ مسمومی جاری میشود از آسمان ِ دیدگانم و بارانی از خون ، سیراب میکند کویرِ خشک و بی روح رخسارم را! و باز هم نیستی که بوسه زنی بر لاغری ِ برجستگی گونه هایم که آنوقت دگر جلایی سرخابی پیدا کرده به یاری مخمل ِ قرمزِ آبشارِ سرازیرِ خونم!

 

* آپوپتوزیس (Apoptosis): مرگ سلولی

* سپسیس (Sepsis): عفونت خونی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody