دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

گفتـــــم!

آره من گفتم قدمت روی چشم هام

ولی نگفتم لهم کن نازنین!

 

دلخوری!؟

خب حرفی بزن!

چرا پوستِ لبانت را مجازات میکنی

چه میگویـــی زیر لب!؟

نفرین هایت را روانه ی راهم میکنی به جای طفل خندانِ دلت!؟

 

چه کـــار میکنــــی!؟

چرا فنجان قهوه را پرت میکنی!؟

مگر نمیدانی فنجان حرمت دارد!؟

این میز حرمت دارد!

این شکر حرمت دارد!

به خدا حرمت دارد این چهــار دیواری! 

 

کجا میـــری!؟

همیشه همینــــی!

دارم حرف میزنم نا سلامتی!

بفهـــــــــم! 

ای بابـــا!

یــادم رفت!

تو چه را میدانی!؟

چه را میفهمی!؟

هیچـــی را..!

 

منو باش که حرف هامو ، که اشک هامو ، که نگاهمو

رو سنگ قبـــــــر دلـه کی نقاشـــی میکردم!

 

 

پ.ن: به قول حسین پناهی هیـــــــــچ وقت نقــــــــاش خوبی نخواهم شد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody