دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

شهر شلوغ دلت را خالی کن برایم

امشب میخواهم در این برزخ ، سیل ِخون راه بیاندازم

میخواهم یک یک رگ های این جسم بی جان را به مسلخ نیستی بکشانم

اگر میخ نگاهت هم یاری ام نکرد باکی نیست

چراکه راه گریـــزی نیست دگر ، برای این دستان مصلوب!

 

من و تو درد داریم!

درد کسالت بار با هم بودن ، اما با هم نبودن!

دلت میخواهد پیش روی چشمانت مثله یک آفتاب پرست هرزه آنقـــــدر رنگ عوض کنم تا احساس تکراری بودن نکنی!؟!

دلت میخواهد برایت نقش یک معشوقه ی کور را بـــازی کنم تا احساس خستگی نکنی!؟!

دلت میخواهد دختر حادثه هایت دلش را در حراجی وحشی نابودی به نگاهی بفروشد!؟!

دلت چه میخواهد!؟

 

من و تو درد داریم!

درد فرار از تنهایی

درد ...

ولی من میخواهم آخرین جرعه از چشمه ی نگاهت را بنوشم تا به اولین لحظه ی پاک با تو بودن برسم!

نمیخواهم بشنوم از بلوغ نو رسیده ی دلت!

نمیخواهم ببینم آن نگاه هرز رفته را دگر!

میخواهم نطفه ی ناپاک این احساس تازه ات را در گلو خفه کنم

میخواهم بمیرانمت در وجودم

میخواهم بمیرانمت...

  

 

پ.ن: اگر خیلی بی سر و ته بود بذارین به حساب بی حسابی ِ هذیون های ذهن خسته ی دختر حادثه جو !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody