دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

کافه ی تنهایی مان

میز همیشگی

و یک جا سیگاری!

آخریـن سیگار را روشن میکنم

به یاد اولیـــن گره ی کور نگاهمان،

از همان کام نخست تلــــخ است!

میبینی!؟

این روز ها دیگر حتی سیگار هم آرامم نمیکند!

لعنـــت!

بر هر چی سیگاره لعنت!

می اندیشم به بودنی که چه زود نابود شد

آمدنی که چقدر زود رفتن شد

لبخند کوتاهی که چه زود پایان یافت...

و باز هم سیگاری آتش می زنم

و خیال ِ رفتنت را دود می کنم

تا بودنت را در وجــودم

همیشـــه ماندنـــی کنم! 

 

پ.ن: این لحظه را برای ابــــد باش ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody