دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

تابستان که تمام شود ، من نیز میخواهم به همراهش تمام شوم!

من از این پاییـــز رنگـــی هیـــــچ نمیفهمــــم!

من از ریزش برگ های پاییــزی سر در نمی آورم!

من این فلسفـــه ی چنــدرنـگی برگ ها را نمیـــدانم!

میخواهــم تمــــام شــــوم...

نمیخواهــم به صـدای له شـدن دلخــراش شیشه ی دل برگ های رنگارنگ،

زیر پاهـای مغــــرورم گوش دهم در پرســه های پاییــزی بی هــدفم!

آن هم برگ هایـی که عاشــق سبــــز بودنشان بودم!

میخواهــم بــــروم...

اینبــار نـه با پاهایـــــم!

بلکه به روی دست های بی تفاوتـــی که برای تشییــع روحــــم می آیند،

در هجوم سگ هایی زیبا اما گرسنه ، که چشـم براه استخـــوان های پیکر منند!

صدایشان را میشنــوم ، همیشـــــه!

تو نیز در این خاکسپـــاری به تماشــا بنشیــن و ببیـن جسمـــم را،

که زیر دندان های زرد لــذت آنها چه وحشیــانه تکه تکه میشود!

و چـه با شکــوه است...

آنگاه که با بـدرقــــه ی این جسم بی رمــــق،

آسمانیــان به استقبـال روحــم می آیند ...

 

 

پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody