دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

٩ ماه است زمــان چانه اش را روی دستانش گذاشته و نظاره گر خلوت سـرد من است!

٩ ماه است بـــاد مـــی وزد گــــرداگـــردم و مـی بـــرد زمـزمــــه هـایــــم را بـــه نــاکجـــــــا!

٩ ماه است به همین درخت سیب تکیه داده ام چراکه که دیوار خسته است و دستان من ناتوان!

٩ ماه است در این گوشه ی دنج ِ بی رنگ انتـظار را مزه مزه می کنم زیر دندان ِ لحظه هایم!

٩ ماه است همین مهتاب ، مات نگاه شبانه ی نا محدودم شده به سپیـدی چشمانـش!

آری!

امــروز بوسه های زمـــان بر اشک هایم ٩ مـــاهه شد!

ولی نمیـدانم چــرا فـــــارغ نمی شوم ،

از ایـن عشـــق!

عشــــق!؟

نـــــه!

از ایـن غـــم

از ایـن محنــت

از ایـن بغــــــــض

از ایـن خـامـــوشی

از ایـن ...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody