دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

دلم میخواهد گاهی بی منت و بی غرور

برویـم بــه کافــه ی خاکستـریمــان

تا در کنار شعله گرم شومینه ی قلبمان

تا زیــر ســایه ی عشـــق نا فرجامــمان

با هم یک فنجان چــای داغ بنوشیم

با هم حریـــر لبریــز از بـودن بپوشیم

نه حرفی از گذشته زنیم

نه حرفی از حـــــال

نه حرفی از آبـــی ِ آسمـان و پـــرواز

نه حرفی از زمین و اسـارت دل و راز  

اصلا بـــی صــــدا باشیــم

ما باشیم و سکوت ِ بینمان

بدون حتی یک نگاه خیس

بدون حتی یک لبخنــد تلخ

فقط بیایی تـــا باشـی

و بیایم تـــا بوده باشم

و تنها حضور داشته باشیم

با هـــــم

در یک ضیافت دو نفره

همیـــن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody