دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

دیشب خدا سوار بر تکه ابری سپیـــد

پشت پنجره ی نیمه باز اتاقم رسیــد

دید مرا که بی امان صدایش میزدم

دید مرا که بی صبرانه منتظرش بودم

دید ابرهای سیاه و سفید آسمان چشمانم را

دید دستـــان لرزانــــم را

دیــد مرا 

دیـــــد مرا

ولی تــــا نگاهـــش کـــردم غیب شد

از چشمان به خون نشسته ام پنهان شد

خسته بودم خسته بودم ، خوابم گرفت

در خواب دیدم که دستانم را گرفت

خسته بودم از سفالین ِ تنم ، خوابم برد

در خواب دیدم که مرا با خود برد...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody