دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

 

 

وقتی زندگی گلویم را آنقدر وحشیـــانه چنگ زده  

که صورتم کبــــود و ســرد است

که دست هایم را یـــارای نوشتن نیست

که پاهایم را تــــوان رفتــن نیست

که لب هایم ســاکت و خامـــوش مانده

که چشم هایــــم تـــاریک و بی روح است

می گویی از نفـــس هم به مـن نزدیک تری..!

ولی میدانی باز هــم چقـــــدر دوری..!؟

 

 

 

پ.ن: در صفحه های تقویـــم روزی بنام روز مبادا نیست! آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیــروز ، روزی شبیـــه فردا ، روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امـــروز نیز روز مبـــادا باشد...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody