دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

"تو" همان "او" بمان!

حکایت "من" همین اشتیاق بیهوده ی

مرگ آورترین رویایی ست که جز به بن بست خلوت و کشیده ی 

خطوط دستان تو راهی ندارد.. 

 

خاموشی تو را انتظاری جز جنون این دیوانه نیست

وقتی کلافه و بی اراده 

هول برهوت ژرف و بی بازگشت معبر گریز تو

زمهریر نمناک قطره قطره های ناب عریانی را به جان میخرد!

 

و تنها به مـِهر لبخند بی منت دریچه ی روشن چشمان سیاهت

بی مهابا و آسوده خاطر از پایان همه ی مباداهای تکراری منحوس

روزنه های انزوای شب آلود را

به ظرافت شعرهایی که تمامی ندارد، میبندد!

 

حالا ببین! این خنده های عصیانگری که میگفتی:

"طوفان طعنه های عاقلان را عاصی کرده"

تازیانه ای شده به سودای سرمای سال هایی که

بی تو به ویرانی عشق گذشت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody