دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

 

چه تنها نشسته ام در این سراب

هر چه میدوم به تو نمیرسم!

چقدر دور شدی از من!

چقدر بی رنگ است سراب ِ خوابم

نه این خواب نیست کابوس است

کابوس ِ نبودنت...

 

چه تلخم این روز ها

باور نمیکنم دیگر چشمانت را نبینم

باور نمیکنم فاصله ی من و دستانت را خاک سرد پر کرده باشد

باور نمیکنم!

با عکست درد و دل میکنم!؟

باور نمیکنم!

چقدر زود تمام شد کتاب زندگی ات

 

آرام بخواب ماه من

میدانم که روزی نگاهت را میبینم

روزی در آغوشت به آرامش می رسم

با سکوت ِ اشک هایم دانه های صبر را میشمارم

تو آرام بخواب همه هستی ام

 

 

پ.ن: دوست گلم ، نمیدانم چه بگویم که اندکی تسلای قلب صبــــورت باشد ، این کلمــــات احساساتـــم را محـــدود می کنند! احسـاس میکنم دیگر کاری از ایـــن واژه ها بر نمی آید و هیــــچ حرف تکراری برای گفتــن باقی نمی ماند ، فقط نگاه است و سکوت..!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody