دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

به گمانم عاشقی تمام خواستنش به همین دوریست

نزدیک که میشوی دیگر به رنگ سابق نیستی

دستت را هم بگیرد آنقدر که در رویایت آشنا بود نیست

و آنگاه ناخواسته غریبه میشوی با خودت

سر به هر کجای قول قرارت دلت هم که بگذاری

تمام ترانه های کوچه باغ های بن بست گواهی میدهند

به غفلت عجیب قرمزی چشمانی که تازه شب را به صبح رسانده

و تو هنوز سر مست خوابی هستی

که تنها از انزوای سنگین هوای دلدادگی بر می آید...

 

دور که میشوی به انکار عشقی قسم خورده ای

که ذره ذره آتش گر گرفته ی سر انگشت افکارت را

به واژه واژه غزل هایی خاموش میکند

که تنها در پناه سرودن آن آرام میگیری

آرامشی به قیمت نشر بی وقفه ی لحظه های خاکستر شده...

 

و اینگونه ناخواسته شاعر میشوی!

شاعـــــ ــر...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody