دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

همین که بی خوابی هایت را

گم میکنی لابه لای غربت غزل هایم

دیوانه وار مینوشم از شبانه های بی دریغ چشمانت

آنقدر که مست میشوم از آن سیاه و سپید ناب بی تکرار...

 

و آنجا که دگر رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ نهانم

حال و هوای دلم را نسروده ، میخوانی از قرمزی چشمانم

و بی مهابا تر از همیشه نفس های به شماره افتاده ام را

به بی گناهی خواب های بی کابوست میبندی

تا بند نیاید در این وانفسای روزگار...

 

و اینجا! درست روی انحنای بی کسی، که هیچکس به هیچکس نیست

ما همرنگِ این جماعت نشدیم و به رویاهامان رنگی تازه زدیم

که با همه ی خاکستری بودنش اما به حقیقت میماند

حقیقتی که اینبار با همه ی تلخی، شیرین است...

 

بگذار هرکه هرچه میخواهد به ما بخندد

این حماقتِ یک رنگی، این روزها

از حکایت مستی و راستیست

که جای خالی دروغ را

در هارمونی شب های باران زده ی بی رویا رنگ میکند...

 

بگذار بدانند عاشقی آنقدر ها هم که میگفتند "درد" نداشت

از بی عشقی بود که

مرا از آرزوی تو

و تو را از شعرهای من

خط زندند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody