دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

آنقدر سرگرم دلباختگی ات شدی
و آنقدر به دیوانگی هایم مبتلا شدم
که فراموش کردم
همین انعکاس نگاه خیس تو بود که
ذره ذره ی ناخودآگاهم را
به قطره قطره اشک های شبانه آمیخت
آمیزشی که به قیمت مرگ قدم های از راه نرسیده و برگشته ی
طفل نوپای دلم تمام شد...

آنقدر به انتظار گرمی شانه ات ، سرد شدم
و آنقدر رها شدی از من
که خواب ماندم در لحظه ی رفتنت
تا که شاید به خاطر نیاورم
آن همه تامل ثانیه ها را
برای قدم هایی که
سنگین بود جایش در بستر نمناک زندگی ام...

و برای این فصل آخــ ـ ـر
برای آن در آغوش کشیدن های پر خطر
برای این برگ های پژمرده کاغذی
و برای خاطر آن همه خواستن های بی ثمر
پر میشوم از طعم گس لب های خاموشی
که حالا رنگ دیگریست
و شاید فردا به رنگ دیروز من

من که به راه و رسم این برگ های رنگارنگ پاییزی
اکتفا کردم
اما نمیدانم کدام رنگ را نشانه ی آمدنت بدانم
راستی سبز بودی به گمانم
با بهار می آیی...!؟
.
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody