دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

اینکه ندانی راه رفتن را

و گم کنی مسیــــــر برگشت را

پلک بر هم نزده، خیره بمانی به طنین شبانه ی خیالت...

 

سراپا صدا شوی اما نتوانی سخن بگویی حتی با خودت

و تنها سکوت کنی ، گاهی بخندی

و بهانه های نداشته ی بی شمارت را بشماری...

 

اینکه تهی شوی، گم شوی درون هیچ و پوچ خودت

و شیطنت های بی وقفه ی کودک دلت را هم دگر نشناسی ،

او که صد سال "سیاه" را بی حضور گنگ و نا ملموس تو "رنگ" آمیخت...

 

و انگار که خاک شوی زیر خروارِ امواجِ انزوا،

نفست حبس شود ، روی دلت سنگینی کند

و ندانی چطور ، اما محو شوی...

 

اینکه با چشمانی بسته زل بزنی به جایی که نمیدانی کجاست

حواست به خودت، به اطرافت نباشد ،

و پرت شود جایی که روزهایش مثل یک کابوس تاریک ،

گریبان زندگی ات را چسبیده باشد...

 

این همان حسی ست که از دلهره ی شب بیداری های بی خودم

به خودم رسیده است!

و حالا رج به رج به ادراکِ پریشان این ساعات بی قرار

گره میزنم...

                      

کسی چه میداند شاید آخرین دارِ بی ثمر این غزل

از انتهای تمام پل های شکسته

به ژرفای گاه و بی گاه زندگی برگردد...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody