دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

مهــــــــــــــر که میشود

یاد بی مهری ها خواب را از چشمانم میرباید و کلافه ام میکند

آرام میخزنم کنار دریچه ای که حالا دگر برای همیشه بسته است

و آرام تر نقشی از خاطره ای مرده را به تصویر میکشم

شاید زنده شود شب های بی وقفه ی آرامشم...

 

پاییــــــــــــــز که میاید

پر میشوم از آرزوهای بر باد رفته ای که همان خوشا به حال باد

که نمیداند چه امانت سنگینی را به دوش میکشاندم

و حالا به دست های بی چرای او میسپارم

تا برود به همان دیاری که مرا تنها به خواب میبرد...

 

هرچند روز هایم زود تاریک شوند

و شب هایم به درازای تمام عمر باشند

اما من اکنون پیاده گز میکنم تمام مسیری را

که به خواب برگ ها و بیداری رنگ ها میرسد

تا تمام نا تمام این روز های دلم هم ، پاییزی شود...

 

 

+ عکس : دربنـــــد 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody