دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

چشمانت را که میبندی پاییز میشوم

سخن که نمیگویی دلم انگار که مثل برگ ها بریزد، بگیرد!

عادت میکنم به بلندی روزهای این مردادـ لعنتی که تمامی ندارد

این آفتابی که نمیخواهد بیخیال روزهای تاریکم باشد

همین روزهایی که بوی نا میدهد، بوی تنهایی...

هزار سال گذشته که اینجا خواب مانده ام و

شاید صدای پای برگ ها که در آغوش باد میریزند مرا بیدار کند

شاید خیال میکنم که زندگی همین درختان سبزی ست که انتظار زردی را میکشند!

و شاید ندانم که زندگی همین بوی باران نیامده، همین چتر های بسته، همین روزهای داغ تابستانی ست...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody