دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

حکایت ماست این ویرانه های تکراری! منتظر که نه! ولی میدانستم با یقینی آغشته به تردید! همه چیز از نگاه خالی دفن شده پشت پنجره ی همان خانه خرابه ی کوچه پس کوچه های نم زده و طرد شده معلوم بود! که تو ندیدی و انگار که نه انگار! داشتی تقلا میکردی روی خرابه هایش خاطره بسازی و آخر هم دوام نیاورد و فرو ریخت!

مگر چقدر تاب و تحمل داشت این زندگی!؟ مگر همین چشم های بهت زده ی من نبود که به راهی برنگشته خیره مانده بود!؟ مگر خنده های تو نبود که به روی ساقه های نحیف آرزوهای بر باد رفته ی این زندگی طاعون زده سنگینی میکرد!؟ مگر شعر های سپید هک شده روی پلک های نیمه باز آخرین برگ های گذر پاییزی پشت کافه نبود که همه یک صدا ترانه شده بود!؟ مگر چقدر تاب و تحمل دارد این زندگی!؟

ولی من شانه هایم را به خاک میسپارم تا قرار بی قراری های زمزمه های گنگ و خسته ی تو باشد! نمیدانم در این آشفته بازار زنده بودن کسی پیدا خواهد شد که بودن های بی ثمر مرا به درخت خیال بیاویزد!؟ شاید واژه های عاصی من هم میوه شوند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody