دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

همینطور بی صدا و خاموش مینشینی یک گوشه از خیالم، بی حرکت و آرام پشت پنجره ی نیمه باز دلم! میبینی!؟ دیگر هیچ نوری اجازه ی عبور ندارد! ولی من هنوز عاشقم، عاشق زمستان! عاشق سرما و آخرین تقلای خورشید برای گرم کردن جسم برهنه ام کنار همان پنجره!

میدانی!؟ همه چیز از همان گرمای صبح ِ روز بعد از اولین شبِ هم آغوشی با تو شروع شد! حیف بود! قصه ی ناتمام من لابه لای ابرهای تیره ی نگاهِ تشنه ی بارش تو! تمام لحظه های نیامدن تو به پیشواز کابوس های شیرین هر روز بیداری ام! و صدایم که شنیده نمیشد و خورشید که دیگر از پشت نگاهم پیدا نبود!

شاید همین سنگینی خلاء خاطراتِ مرده به روی شانه هایم است که لذت بودنشان را به زیر خط تپش میرساند! هیچ گذشته ای وجود ندارد! همه چیز تنهاترین دروغ میان من و نبود توست..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody