دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

من که یک یک واژه هایم را صادقانه از زورق ِ سپیدِ خیال به سیاهی ِ سطر های قلم تسلیم کردم..

من که بی خوابی هایم را از دست های بخشاینده ی شب به آغوش ِ بی رحم خورشید سپردم..

من که ساده مثل خاک بودم و حال در این سکوتِ لحظه های خفیفِ آرامش خاکستر شدم..

من که دلواپسی ها و بی قراری های بـــاد را نیز به جان خریدم..

من که ترس از باور ِ سرمای آتش ِ خاموش ِ زمان را به کهنه نگاهی کم فروغ ، فراموش کردم..

من که ترانه های نفرین شده ی نوازنده ی بیخیالِ ویولن را در سمفونی ِ منزویِ سکوتم زمزمه کردم..

من که با قدم های خسته و نا آرام به کافه ی نوستالژیکِ آخرین کوچه از باقیمانده های شهر ویران پناه بردم..

من که پایانِ فصل ِ دردناکِ زیستن در سیاهی ِ انتظار را با اشتیاقی تازه از عطر نمناکِ نوش داروی آزادی سر کشیدم..

دیگر خسته شده ام از همه ی من های این چهاردیواریِ زمانه ی گنگ و بی عبور نور!

خسته ام از این لحظه های اسیری در بیماری لاعلاج خفقان و تاریکی ِ دروغ!

کاش این لحظه ها و گذر ها و نگاه ها و نت ها اینقدر مجهول و نامحسوس نبود و کمی رنگ داشت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody