دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

تو میدانی من "عاشق" نیستم، من فقط "معتاد" شدم به بودنت! اما نمیـــدانی چه بــــلای جـان ســوزیست این لعنتـــــی! میسوزاند دلـــم را و در انــزوای تمــام خاطراتِ هک شده روی دیـــوار و همه ی قصه های ناتمـــــام آدم ها، دست و پا میزند برای تپیــــدن، برای به پایان نرسیدن و ماندن!

تو میدانی روزی به اجبار "ترکت" خواهم کرد! اما نمیدانی آن روز حال بیماری را دارم که تنــــها علاجـــش زهــر افیــونِ صدایِ دور توست!

و تنهــــا چشم های به خاکستــــر نشسته و کــــور من، نمیتواند بــــاور کند رفتنــی بی برگشت را در این قـــابِ شیشه ایِ پاییزی! و همانجا، در خلوتِ حوالی فصل های منجمد و بی رنگِ گذشته غــرق میشود، خفــه میشود، میمیـــــرد!

تو میدانی آن روز دیگر خسته میشوم از آرامش تراژدیکِ دستانت! اما نخواهی فهمید آخرین لحظه ام را که از همه ی بن بست های خوب و بد درونم ذره ذره میچکم و همه چیز در افق نگاهم مات و بی نور میشود و خالی میشوم از طعم اعتیاد آور مرفین لبانت! ولی حالم خوب خواهد شد به یقین...

و انگار که رها شده باشم، قدم میگذارم در مسیری پر درخت، آرام و بی خـــاطره...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody