دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

پیش از آنکه دیــــده بر بندم ز تـــو،

به چشـــــم هایم نگاه کن!

میبینی عبــــــور بی امان رنگ ها را!؟!

میبینی رنگین کمــــانی از جنس اشک و خون را!؟

 

این همان چشمان سیــــــاهی ست

که حالا فستیوالی از رنگ ها را برایت به نمایش گذاشته ست

تا احساس کسالت نکنی عزیز دلبند...

 

امشب مسلخ دلم را با نور کم فروغ ِ ته مانده های نگاهم برایت چراغانی کرده ام!

دلم میخواهد فواره ای از خون راه بیاندازم در حوض ِ نگاه خسته ات!

میخواهم با قرمزیِ جاری از رگ هایم برایت فرشی زیبا پهن کنم

تا زمین ترک خورده ی دلم را نبینی

و با خیالی آسوده قدم هایت را بگذاری و بروی از وجودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody