دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

هوایت که به سرم میزند ، دلم باز نقش ِ چشمانِ ابریت را در صفحه ی سیاه و تاریکِ شب مرور میکند! به راستی که چه طرحی دارد آن سپیدیِ نقره گون و آیینه وار بر دلِ مات و یکرنگ آسمان!

تو یادت نمی آید ، همه چیز را همان عطر ِ خاکستر ِ نگاهِ آرامت ، از حقیقت به رویا برد! رویایی واقعی همچون خاطره ای که هیچگاه به حقیقت مبدل نشد! اما ، واقعیت کجای این قصه ی بی آغاز و پایان پنهان است!؟ در این ظلمتِ شب های تهی از رنگ ، چه پنداری را میتوان یافت که بوی تنهایی و رخوت ندهد!؟!

نفسم میگیرد در این لحظه های گم شده در زمان های رنگارنگ و مسموم.. دلم تنگ میشود بــــرای سادگی ِ حس ِ کودکانه مان به روی خط کشی های سفیدِ منزوی و تکه تکه شده ی کوچه پس کوچه های شهر که حالا دگر یکدست سیاه شده اند! دلم میسوزد برای نتِ آهنگین ِ قلبِ شهر در شب ، وقتی دگر نمیتواند از روی صدای پاندولِ شکسته و بی وزنِ دلمان ضرب گیرد!

و خیالم دلش میخواهد ، قد بکشد و عبور کند از همه ی دیوار های کاهگلی ِ خاطره که حالا دگر خشت به خشت آجر های رنگین ِ فاصله جایش را گرفته است! همان دیوار خالی و صبور که هر که از کنارش گذشت ، بی هوا و بی آنکه حتی آنرا ببیند نقشی از خود بر آن به یادگار گذاشت ، نقشی از خلوتِ عشق ، ترانه ای از امید و رنگین کمانی از جدالِ معرفت و خزان...! و در این محبس ِ رنگ ها خیالم گر میگیرد ، دلم پر میکشد ، انگار که زمان همه ی مرا یک جا میبلعد و خاطراتم به هم آغوشی باد خواهند رفت و محو میشوی کم کم در من...

هوایت که به سرم میزند آرام میگیرم.. خیره میشوم به یادِ آسمانِ بی فروغ چشمانت و آرزو میکردم که ای کاش من هم با تو در این سوگنامه به ابدیت می پیوستم...

 

                  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody