دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

یادم می آیــد

تا انتهــــــای خط

تا رسیدن به واژه واژه های حرف های بی صدا

تا فرو رفتن در اعماقِ چشمه های خشکیده ی نگاه های خالی

تا آخرین تکه ی طلایی پازلِ قصر قصه های طنز آلود ِ تلخ

تا اولین گره ی سبز دنیای تاریک من به بند بند سلول های بی زنجیر تو

تا جایی که میگویند اینجا آخر دنیاست ؛ شاید هم بی آغاز و پایان...

 

اصلا بدون تـــا و ما و او و همه...

بدون ناله و غم

بدون اشک و ماتم

جایی به وسعت یک دل

کنار یک لبخند

زیر سقفِ بی وزنِ نگاهِ خش دار شب

روی سطح نقره ای هلالِ آینه ی ماه

 

شنیدم که نجوای آرامی گفت :

دستت را به من بده!

نترس!

تو ، خیلی پیش از این گم شدن های بیهوده در

نگاه های تو در توی گاه و بی گاه آشنای حادثه های سیاه و سپید

بخشیـــده شده ای...

دستت را به من بده!

 

و چشم هایم در پیچ و تاب پلک زدن های بی امان ؛ در تقلای دیدنت!

و دست هایم در جستجوی بودنت!

و قطره قطره های بارانِ بی دریغ باز تاب نگاهت ، روی رخوت تنم...!

دستــم را بگیــــر...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody