دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

تـو این گیر و دار پریشونی و بی اعصابی ، منو ، تـوی دادگـاهِ نحـس ِ ابهاماتِ احمقانت مجبور به اعتـرافِ گناهی کردی که انگار خدا هم به خاطر دونستنش ، شب و روز داره ازم بــــاج میگیره با این سکوتِ سـرد و نگاهِ سنگیــن همیشگیش! گناهِ نکرده ای که حالا دیگه خودمم به کل بــــاورم شده که کار خودم بوده و باید به خاطر انجام ندادنش مجازات بشم و طلب بخشش هم بکنم! هه! جالبـــه! میدونــی!؟ حکایت من و تو شده مشکل ِحل نشدنی ِ سنگ قبــرهای ظهیـرالدوله که محکوم شدن به زیر پا شکستن و سکوتِ زمان! حالا هر چقدرم که گذشت کنن و هیچی نگن بالاخره زیر همون شکنجه ها میشن یک مشت خاک و میرن تو چشم تیز باد و این یعنی نهایتِ صبر و درد و البته شاید کمی لذتِ پوچ! ولی اینبارو نمیشه حرف نزد! اینبارو زیاد کم آوردم! میخــوام بشم یک فریــــاد بلند و بیخیــــــــال همه چی... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۳ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody