دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

حتما اشتباهی شده

تو باید دیوانه ی من باشی

تا به سرسپردگی جنون نگاه تو

این مــــــــــن خسته

تسلیم حرم بی بدیل آغوشت شود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دل که میسپاری به ملودی "داستان عشق"

پا به سراب ممنوعه ای گذاشته ای

که حلقه ی یاقوت چشمانت را

گریبان گیر خلسه های شبانه ی تنهایی میکند

آنقدر سخت میپیچد به دور نحیفی لحظه هایت

که تنها از لا به لای خستگی های بیشمار میتوانی نفس تازه کنی...


دلت میخواهد داستان دیوانگی ات را

به زلالی آبی روان بسپاری

و دست بشویی از تکرار تمام راه های رفته و نرفته

از اینکه ساعت ها بنشینی به تماشایــ ـش و

رد نگاه گمشده ای بروی خط عمر دست هایت را ذخیره کنی

برای روزهای نیامده ای که دیگر قراری بر بی قراری دلت دوا نیست...

 

میجنگی اما

تنهاترت میکند این ردپــــایی که

به خواب هم نمیدیدی روزی

تمــــــام ترس های تو را

رهــــــا کند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody