دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

کافیست سر از کار چشمانی در بیاوری

که انگار تنها با آمدن بهار متولد میشوند 

کافیست تمام دلگرمی ات بشود قدم هایی

که با رسیدنش دلت که هیچ ، سنگ های پیاده رو هم جوانه میزنند..

آنگاه است که دور میشوی از هست و نیست خودت

و غرق در هوای بوسه ای میشوی بی تکرار...

 

کافیست قرار بی قراری دلت لبخندی باشد از فردایی نیامده

که به عطر غلیظ آشنایی آغشته است

کافیست دل دهی به دلهره ی عشقی بی فرجام

آنگاه تمام لحظه ها کوتاه میشوند!!

و مسافری از طلوع بی هنگام آسمان چشمانت

قدم میگذارد در همه ی راه های نرفته اش و

ستاره ای میشود در انزوای خطوط دفتری که

تنها عادت شب زنده داری را درونت بیدار میکند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

وقتی تمـــ ــام ِ سرکشــ ــی هایت جـــ ـا میماند

میانِ لبخنــدِ محــ ـوِ دخترکی که تنها عــ ــادتِ ماهیانه اش

سکوتــ ــی ست پر از خستگی هایِ ته نشیــ ـن شده

بر شـــ ـانه هایی که خیلی وقت است ســــ ـردی اش را میشود

بر آرزوهای مشتــــ ـرکِ خاکستــــر شده حــ ـس کرد...

آرام میـــــشوی

میخنــــدی

و هــ ـوای دریچه ای به سـ ـرت میزند رو به خورشـــید

که در پسِ دیـــ ـوار های بی یادگارِ یـــ ـخ زده ی زمسـتانی

رنگ و بــ ـوی دیگری دارد

و هـــ ــوایش بهـــ ــــاریست..

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody