دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

آنقدر سرگرم دلباختگی ات شدی
و آنقدر به دیوانگی هایم مبتلا شدم
که فراموش کردم
همین انعکاس نگاه خیس تو بود که
ذره ذره ی ناخودآگاهم را
به قطره قطره اشک های شبانه آمیخت
آمیزشی که به قیمت مرگ قدم های از راه نرسیده و برگشته ی
طفل نوپای دلم تمام شد...

آنقدر به انتظار گرمی شانه ات ، سرد شدم
و آنقدر رها شدی از من
که خواب ماندم در لحظه ی رفتنت
تا که شاید به خاطر نیاورم
آن همه تامل ثانیه ها را
برای قدم هایی که
سنگین بود جایش در بستر نمناک زندگی ام...

و برای این فصل آخــ ـ ـر
برای آن در آغوش کشیدن های پر خطر
برای این برگ های پژمرده کاغذی
و برای خاطر آن همه خواستن های بی ثمر
پر میشوم از طعم گس لب های خاموشی
که حالا رنگ دیگریست
و شاید فردا به رنگ دیروز من

من که به راه و رسم این برگ های رنگارنگ پاییزی
اکتفا کردم
اما نمیدانم کدام رنگ را نشانه ی آمدنت بدانم
راستی سبز بودی به گمانم
با بهار می آیی...!؟
.
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

چه زیبا میشود "دوست داشتنت"
وقتی برای در کنار تو بودن
دیگر
پای کسی در میان نباشد
حتی خودت!


نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

اینطور که آرامم
برای آن نیست که از تو حساب میبرم، نه!
من، تنها از این میترسم که تو را بار دیگر از دست بدهم
دوباره نداشتنت گران تمام میشود
برای من که غرورم را
به پای تمام این لحظه های باهم بودن
ارزان فروختم...



نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody