دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

داشتم دنبال واژه میگشتم که زیبا ترین حس دنیا را بیان کنم!

اما انگار این زیبایی قابل وصف با هیچ واژه ای نیست،

چراکه باید آنرا لمس کرد، حس کرد با همه ی وجود...

نمیگنجد این صمیمیت و سادگی ، این خنده ها و شیطنت های بی انتها در چارچوب محدود این سطر ها...

باید خیلی دلتنگ این دیدار باشی تا همه ی خستگی ات را یکجا فراموش کنی و غرق خاطره ای تازه شوی...

نه 6 سال کم است و نه میشود تمام حرف های نگفته ات را در چند ساعت بگنجانی!

چند ساعتی که به یک عمر رفاقت های بی ریا صفایی تازه میدهد...

دوستش داشتم روزی را که شما را از میان مشغله های نا تمام دوباره به من داد...

منی که  گم شده بودم در تمام لحظه هایی که تنها خاطرات سنگینی اش را حس میکرد...

 

پ.ن: بهترین روز زندگیم در کنار بهترین دوستام یعد از 6 سال... دوستتون دارم رفقای قدیمی...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دلم میگیرد برای قدم زدن در کوچه هایی که تمامی ندارد

کاش اینجا بودی تا لحظه ها کوتاه میشد

مثل آخرین تاکسی که همیشه زود به مقصد میرسید

مثل خاکستر های سیگارت که همیشه زود در چشمم رد خون بجا میگذاشت

و مثل آخرین بغضی که در بود و نبودت ترک خورد و شکست...

 

هنوز هم این حس شاعرانه را دوست دارم

اینکه برایت دست به قلم ببرم

و تو ندانی و بی تفاوت بخوانی

اینکه از خاموشی عشقی بنویسم

که میدانستم جایی در دلت ندارد

و روزی جای دیگری رقم میخورد...

 

اینکه این احساس زیر دستان بی رحم سرنوشت دوام نمی آورد

همین دست سرنوشت که مرا به بازی گرفته است

و قصد ندارد به این خیمه شب بازی ملعون پایان دهد

شاید میترسد از روزی که خواب باشد و من دیگر نباشم...

 

شاید همین جا بمانم در آتشی بی نور و بی دود

شاید هم نه!

شاید آنقدر راه بروم تا برسم به مسیری که

ختم میشود به رهایی فریادی که سال هاست

پشت رضایت از سکوت اسیر است...

 

 

+ عکس : منطقه ی کوهستانی و زیبای روستای وانا در جاده هراز..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

تو چشمـــانت را ببنـــد

بگـــــذار امشـــب

مـــاه به تنهایــی خود نمایــی کند!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٥ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody