دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

چشمانت را که میبندی پاییز میشوم

سخن که نمیگویی دلم انگار که مثل برگ ها بریزد، بگیرد!

عادت میکنم به بلندی روزهای این مردادـ لعنتی که تمامی ندارد

این آفتابی که نمیخواهد بیخیال روزهای تاریکم باشد

همین روزهایی که بوی نا میدهد، بوی تنهایی...

هزار سال گذشته که اینجا خواب مانده ام و

شاید صدای پای برگ ها که در آغوش باد میریزند مرا بیدار کند

شاید خیال میکنم که زندگی همین درختان سبزی ست که انتظار زردی را میکشند!

و شاید ندانم که زندگی همین بوی باران نیامده، همین چتر های بسته، همین روزهای داغ تابستانی ست...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

ترک کردم خدایی را که میگفت

دلتنگی ات را به من بسپار و

وقتش که رسیــــــــد

پیدایش نشد که نشد!

 

من هم رفتم که بروم

در آغوش شیطانی که

همیشه ی خدا بی بهانه

در انتظار آمدنم است...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٦ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

مثل شمعی که می سوزد و آب میشود روی شیرینی دلزده ی این کیک،

دارم کم کم آب می شوم اما روی تلخی این سال هایی که سوخت

و شیرینــی ِ روزهایــی که شایــــد پیــش روســت...

 

دختری که همیشه فـراری بود از روزهای کوتــاه و تاریــک پاییــزی و

حالا دگـر میـــدود به سمت و سویــی که به آن تعلـــق دارد

یعنی همین گرمی بی انتهای شب های تابستان

که جز سردی خاطرات چیزی برایش ندارد...

 

آری.. امروز روز من است!

همین روزهای پر حادثه که خستگی ناپذیرم

و این شب های بی غزل تنهایی ام که بی تعارف انگار نمیگذرد!

 

اما میدانم صد سال آزگار هم که بگذرانم

زیر رد آوار روز هایی که سوزانـــدم

آتشــی دگر خواهم افروخت...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٩ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

کاش برای خوانــدن به صــدا نیـــازی نبـــود !

کاش از چشمانم میخواندی فریــــادِ پنهــان در سکوتم را..!


نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٤ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

قدر تو را تنها از حرف های شیرینت میشود فهمید!!

و گرنه کارهایت همه هیــــــچ است و پـــــــوچ...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody