دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

باور کن مرا!

من از نوازش باران در پرسه ای شبانه هم آرام ترم

من از پاکی لبخند کودکی زاده شدم که

تمام شیطنت هایش را پنهانی در گلدانی شکسته دفن میکند

تا مبادا طلسم خاک مرده تنهایی اش گریبان گیر آرزوهای محالش باشد!

 

با من مدارا کن!

من خسته تر از آنم که به ستایش دست های بر باد رفته ای

شعری دگر بسرایم

هجوم شبانه ی مهره مار هیچ خاطری به آشفتگی خیالم هم دگر

خواب را از چشمانم نمی رباید!

 

با من از گرفتگی غروب هیچ جمعه ای سخن مگو!

تا به بی حوصلگی لحظه ی پایانی آخرین نفس

که نه حادثه ای باقی ست

و نه حادثه جویی در عبث

هست و نیست هر شقایقی را

به بی تکراری لحظه لحظه های زندگی نبازم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody