دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

رد نفس های تو را هنوز هم میشود
دنبال کرد
و به سراب خیالت هم نرسید!


میشود آنقدر در شراب نگاهت غرق شد
و نفس کم نیاورد
که زندگی را بی تو هم مستانه گذراند!


درد که نه
اما به ذره ذره آب شدن
در آتشی میماند
که خودت
درون دلت به پا کرده باشی!


ترس که نه
اما درد دارد
در به در خیرگی های بر باد داده ات بمانی
و دستی هم نباشد بر خنکای شانه های بی خبرت
که دریغ...


آنگاه در بی انتهایی جاده ای
اسیر میشوی
که در تمام کابوس هایت
از آن فراری بودی!


از آنکه شب و روز
تسلی بطالتی ست
که تا دمادم مرگِ ته مانده های معرفتت
پرسشگرانه تو را
به پرستـش خویش میخواند...


و تو بی حتی نگاهی
همسفر ترانه های بی معشوقی میشوی
که میل به رفتن را
در بی قراری دلت
به رغم همیشه دو چندان میکند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

از یـــَـلدا دانه دانه رویای شـــَـبانه اش ماند 
میان بی خوابی های طولانی...

از نخستین روز زمستان هم نَــم نَم باران اش
بروی سـَـردی پنجره ی یـَـخ زده ی اتاقم...

و از مَـــن، این لـــَـ ـب خَـــ ـندهایی که بی تو
ســَـخت می نشیند بـــر لــــَ ـب...


همین.

(پ.ن تصویر: خودسانسوری از دست برخی روشنفکر نماهای منقرض نشده!!!)
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody