دختر حادثه جو
دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است
در این بلادِ کفر ، هر که حقیقت را گوید از بیگانگان میشود! و من در سرزمیـــن ِ تو ، چه غریـبـــانه زیستم!! از خونه میزنم بیرون هوا هنوز تاریکه و کوچه خلوت و سوت و کور! یه نفس عمیـــــــــــق میکشم! بوی خاصی حس نمیکنم فقط سوز برف میره تو ریه های خستم! مثله همیشه هندزفری رو در میارم و دیگه هیچی نمیشنوم جز صدای دلخواهم... راه میروم اما انگار که خوابم! سرم پایینه و نگاهم به پاهام که برگای یخ زده رو چند تا چند تا له میکنن و تند و تند قدم برمیدارن و معلوم نیس چرا این همه عجله!!! راه میرم ولی انگار که مست کرده باشم حواسم به هیچ جا نیست و یکی یکی سنگفرشای درب و داغوون خیابون رو گز میکنم و بیخیـــــــال شب گذشته و فردا! و حتی امروز! برف هنوز سفید و یه دسته! جز رد چند تا ماشین که قبل از قدم های من، سیاهی ِ نقش خودشون رو به جا گذاشتن.. یه لحظه سر جام وسط خیابون وایمیستم! برمیگردم به رد پاهام روی برفای گِلی شده نگاه کنم ولی خبــــری ازشون نیست!! این همه راه و من اومـــدم!؟ یه صدای بلند و نور بیموقع توی چشمام .. همینجاست که درد همه وجودمو میگیره! داغ میشم! ریه هام دیگه تحمل بلعیدن سرما رو ندارن و سرم سنگین میشه و دیگه هیچی یادم نمیاد جز قرمزی رد خونم لا به لای سیــــاه و سپیـــــد برف های کف همون سنگفرشای بیجون خیابون که زیر پاهام لهشون میکردم و سردی نگاه منجمدم رو به افق... ســردم که میشود دیگر از هیچ راهی به گرما نمیرسم حتـی بیــراهه های منتهـی به آغـــوش تو... تو کوه باش من چشمه میشوم میجوشم میانِ سختی عمق نگاهِ تو!
| Design By : Night Melody |
