دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

همانطور بهت زده روی زمین نشست! افکار بی امان به حیـــاط آرام و خلوت ذهنش هجوم می آوردند! مثل همیشه، دفتر کوچک سبــــزش و قلمـی سیـــــاه را از جیب کتش بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن اما.. چه بنویسد!؟ از کجا بنویسد!؟ تنها این را به خاطر می آورد که با او بود و دست در دستانش...

با خودش فکــر میکرد: " تن عریـــان و سنگـــی زمین را لباسی ســـرد و سفیـــد از بــرف پوشانده بود یا که هوا مست و بارانی بهاری بود!؟ یا نه! انگار مهتاب بود و نور ماه در چشمانمان میدرخشید! ای وای نه! اصلا حریم مرموز و زیبای شب بود یا حاشای وحشی و بی رحمانه ی روز!؟ صدای دلنشین آب طنین انداز دل هایمان بود یا سکوت لحظه هایمان را هیاهوی باد میشکست!؟ من دیوانه وار میلرزیدم یا دستان سرد او!؟ جسم مان روی چشم خاکستری زمین بود یا روح مان دست در دست آبی آسمان در اوج!؟ خدای من! " 

حتی نمیدانست این انگشتان بی قرار و قلم به دست چه دارد که بنویسد! اما دلش لبریز بود از نوشتن!

چشمانش را بست! فکر کرد و فکر کرد و باز هم فکر...!

تکیه کرده بودند به دیواری آجری که مثل یک طاق بلند شیشه ای سرپناهشان بود... آرامشی وجودش را فرا گرفت! همان جا بود! جایی که حالا برایش مکانی مقدس بود و همان حس بی انتهای پرواز ، که دوباره تمام وجودش را سرشار از عطر آرامش بخش خاطره ای سر به مهر میکرد!

نمیدانست چه شد که چند لحظه که باز هم نمیدانست آن لحظه ها چگونه سپری شدند گرمای لب های او را روی سردی گونه های سفیدش و سرخی لب های داغش حس کرد... و همان لحظه شد بهترین یادگارش از او!

چشمانش را باز کرد ، نگاه خیسش به دیوار خیره مانده بود که لطافت شاخه ی سبز و ظریفی که روی سختی سنگ های دیوار خودنمایی میکرد او را به خود آورد!!! و با خود گفت "شاید این گیاه ِ سرشار از زندگی ، به حرمت لحظه ی ناب عاشقانه ی ما اینجا روییده..."

و انگار از یاد برده بود که آن فقط یک رویای شبانه بود و دیگر هیچ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

من که یک یک واژه هایم را صادقانه از زورق ِ سپیدِ خیال به سیاهی ِ سطر های قلم تسلیم کردم..

من که بی خوابی هایم را از دست های بخشاینده ی شب به آغوش ِ بی رحم خورشید سپردم..

من که ساده مثل خاک بودم و حال در این سکوتِ لحظه های خفیفِ آرامش خاکستر شدم..

من که دلواپسی ها و بی قراری های بـــاد را نیز به جان خریدم..

من که ترس از باور ِ سرمای آتش ِ خاموش ِ زمان را به کهنه نگاهی کم فروغ ، فراموش کردم..

من که ترانه های نفرین شده ی نوازنده ی بیخیالِ ویولن را در سمفونی ِ منزویِ سکوتم زمزمه کردم..

من که با قدم های خسته و نا آرام به کافه ی نوستالژیکِ آخرین کوچه از باقیمانده های شهر ویران پناه بردم..

من که پایانِ فصل ِ دردناکِ زیستن در سیاهی ِ انتظار را با اشتیاقی تازه از عطر نمناکِ نوش داروی آزادی سر کشیدم..

دیگر خسته شده ام از همه ی من های این چهاردیواریِ زمانه ی گنگ و بی عبور نور!

خسته ام از این لحظه های اسیری در بیماری لاعلاج خفقان و تاریکی ِ دروغ!

کاش این لحظه ها و گذر ها و نگاه ها و نت ها اینقدر مجهول و نامحسوس نبود و کمی رنگ داشت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

باز هم نارنجی ِ پاییز، آبی ِ آبان و سپیدی ِ باران هایش، در بی قراری لحظه لحظه های انتظار و تنهایی ام!

باز هم پرسه های بی هدف و ناسازگاری و کلنجار با سرمای بی امانِ زندانِ خاکستری ِ دلم!

و باز هم جیب های سرد و بی رحم و خودخواه ِ تو که دستانِ گرم و مهربانت را

به سوز بی پایانِ لحظه های پاییزی و سوت و کورم بدهکارند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

نــه!

این ها اشک نیست!

حســاسیـت دارم،

بــه دوری ات...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody