دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

تو میدانی من "عاشق" نیستم، من فقط "معتاد" شدم به بودنت! اما نمیـــدانی چه بــــلای جـان ســوزیست این لعنتـــــی! میسوزاند دلـــم را و در انــزوای تمــام خاطراتِ هک شده روی دیـــوار و همه ی قصه های ناتمـــــام آدم ها، دست و پا میزند برای تپیــــدن، برای به پایان نرسیدن و ماندن!

تو میدانی روزی به اجبار "ترکت" خواهم کرد! اما نمیدانی آن روز حال بیماری را دارم که تنــــها علاجـــش زهــر افیــونِ صدایِ دور توست!

و تنهــــا چشم های به خاکستــــر نشسته و کــــور من، نمیتواند بــــاور کند رفتنــی بی برگشت را در این قـــابِ شیشه ایِ پاییزی! و همانجا، در خلوتِ حوالی فصل های منجمد و بی رنگِ گذشته غــرق میشود، خفــه میشود، میمیـــــرد!

تو میدانی آن روز دیگر خسته میشوم از آرامش تراژدیکِ دستانت! اما نخواهی فهمید آخرین لحظه ام را که از همه ی بن بست های خوب و بد درونم ذره ذره میچکم و همه چیز در افق نگاهم مات و بی نور میشود و خالی میشوم از طعم اعتیاد آور مرفین لبانت! ولی حالم خوب خواهد شد به یقین...

و انگار که رها شده باشم، قدم میگذارم در مسیری پر درخت، آرام و بی خـــاطره...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

پیش از آنکه دیــــده بر بندم ز تـــو،

به چشـــــم هایم نگاه کن!

میبینی عبــــــور بی امان رنگ ها را!؟!

میبینی رنگین کمــــانی از جنس اشک و خون را!؟

 

این همان چشمان سیــــــاهی ست

که حالا فستیوالی از رنگ ها را برایت به نمایش گذاشته ست

تا احساس کسالت نکنی عزیز دلبند...

 

امشب مسلخ دلم را با نور کم فروغ ِ ته مانده های نگاهم برایت چراغانی کرده ام!

دلم میخواهد فواره ای از خون راه بیاندازم در حوض ِ نگاه خسته ات!

میخواهم با قرمزیِ جاری از رگ هایم برایت فرشی زیبا پهن کنم

تا زمین ترک خورده ی دلم را نبینی

و با خیالی آسوده قدم هایت را بگذاری و بروی از وجودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

هوایت که به سرم میزند ، دلم باز نقش ِ چشمانِ ابریت را در صفحه ی سیاه و تاریکِ شب مرور میکند! به راستی که چه طرحی دارد آن سپیدیِ نقره گون و آیینه وار بر دلِ مات و یکرنگ آسمان!

تو یادت نمی آید ، همه چیز را همان عطر ِ خاکستر ِ نگاهِ آرامت ، از حقیقت به رویا برد! رویایی واقعی همچون خاطره ای که هیچگاه به حقیقت مبدل نشد! اما ، واقعیت کجای این قصه ی بی آغاز و پایان پنهان است!؟ در این ظلمتِ شب های تهی از رنگ ، چه پنداری را میتوان یافت که بوی تنهایی و رخوت ندهد!؟!

نفسم میگیرد در این لحظه های گم شده در زمان های رنگارنگ و مسموم.. دلم تنگ میشود بــــرای سادگی ِ حس ِ کودکانه مان به روی خط کشی های سفیدِ منزوی و تکه تکه شده ی کوچه پس کوچه های شهر که حالا دگر یکدست سیاه شده اند! دلم میسوزد برای نتِ آهنگین ِ قلبِ شهر در شب ، وقتی دگر نمیتواند از روی صدای پاندولِ شکسته و بی وزنِ دلمان ضرب گیرد!

و خیالم دلش میخواهد ، قد بکشد و عبور کند از همه ی دیوار های کاهگلی ِ خاطره که حالا دگر خشت به خشت آجر های رنگین ِ فاصله جایش را گرفته است! همان دیوار خالی و صبور که هر که از کنارش گذشت ، بی هوا و بی آنکه حتی آنرا ببیند نقشی از خود بر آن به یادگار گذاشت ، نقشی از خلوتِ عشق ، ترانه ای از امید و رنگین کمانی از جدالِ معرفت و خزان...! و در این محبس ِ رنگ ها خیالم گر میگیرد ، دلم پر میکشد ، انگار که زمان همه ی مرا یک جا میبلعد و خاطراتم به هم آغوشی باد خواهند رفت و محو میشوی کم کم در من...

هوایت که به سرم میزند آرام میگیرم.. خیره میشوم به یادِ آسمانِ بی فروغ چشمانت و آرزو میکردم که ای کاش من هم با تو در این سوگنامه به ابدیت می پیوستم...

 

                  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody