دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

و تو هرگــز نفهمیدی

چه زهــر شیرینــی را

از عسل ِتلـــخ حرف هایت

به من نـوشاندی!

و من چه ناشیـــانه

مستِ آن زهرماری ِ نگاهت شدم!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

من فقط عاشــــق اینــم ، حرف قلبــتو بدونم

الکــی بگم جـــدا شیــم ، تو بگی که نمیتونم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

من با چشـــمانِ خود

فرشتــه ای دیدم از جنس ِ بـــاد

که بــال های حریـــرش را

در آتــش بـــازی ِ چشمـــانِ آدمـــی

ســـــــوزاند!!

سیبِ تلخ اســـارتِ خاک را خورد

و تــن به آدمیـــت داد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

به من دروغ نگو ای همیشه دوست داشتنی

نگاهت به من گفت

همه ی نگفته ها را !

می دانم

میــدانم من و تو

بیهوده گذر کردیم از منجلاب عشق...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

من زندان بان بی رحمی هستم

که عشق بی گنــاه تو را

در سیاه چال سنگی دلم

به حکــــم عقـــل

زیـر تازیانه ی مرگبار افکار شومم

کشتـــــم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

به ساعت نگاه میکنم ، نزدیکای صبحه و من هنوز بیدارم! دیگه عادتم شده این بیدار موندنا! لالالیم شده صدای جارو زدن رفتگری که هر روز همین حوالی آروم آروم و منظم برگ های گوشه و کنار خیابان رو جارو میزنه! برگ های بیچاره ی منزوی! دلم میسوزه واسشون! اونجوری از درخت جدا میشن و اینجوری هم جمع میشن! بازم روحیشون خوبه و با آهنگ موزون جارو یه جورایی انگار آواز میخونن! آواز ِ رفتن! همیشه به این صداها گوش میدم و میرم تو دنیای بی مرز خیال! ولی اینبار میزنه به سرم و پنجره رو باز میکنم!

شیطنت این سوزها اون یه ذره خوابی هم که تازه داشت تو سرم کنار فکر و خیالای دیگه جا خوش میکرد هم پروند ، نفهمیدم کجا پر کشید! شاید اومد پیش تو و خوابت عمیق تر شد و نفهمیدی کی از جام بلند شدم و اومدم کنار پنجره!

واسه اولین بار بود داشتم به جارو زدنش تماشا میکردم! چه با حوصله و آروم! نمیدونم ولی انگار دوست داره کارشو! شایدم به بازی کردن برگا با جارو تماشا میکنه و لذت میبره! برگا مثه دستای ترک خورده میپیچن تو موهای زمخت و بلند جارو و ازش جدا میشن!

وای!! این چیزا چیه میگم این وقت شب! خل شدم انگار! هذیون میگم! ولی اصلا سردم نیست! برمیگردم و بهت نگاه میکنم! خواب ِ خوابی! اگه بیدار بودی کلی غر میزدی که : " ببند در اون یخچالو سرما میخوری ، لا مصب پنجره نیست که فیریزره!"

احساس سرما! تو همه ی وجودم رخنه میکنه! سردم! سردِ سرد! میخوام پنجره رو ببندم و بیام تو که نگاهم میفته خونه ی روبرویی! سوسوی چراغ خوابی که تو این سرما انگاری مثله یه کلبه ی گرم و رویاییه! تو فکر این بودم که یعنی توی این اتاق نیمه روشن کی خوابه یا شایدم مثله منه شب زنده دار بیدار ، که سایه یه دستی اومد پشت پنجره! انگار یه نفر مثله من بی خوابه! یه دست کوچیک که سایش بزرگه! جسمی کوچیک و روحی بزرگ! سایه مثله روحه نه!؟ منتظر میمونم و نگاه میکنم! انگار که بخواد بهم یه پیامی رو برسونه شروع میکنه به کشیدن روی بخار شیشه ی سرد! نقاشی یه درخت! آره! یه درخت سبز و بهاری! سبز سبزه! دوباره تو اوج سرما و خستگی روح ، یادم میندازه که مـــن ، عاشــــق درختــــم...

 

پ.ن: یه هذیون بی سر و ته دیگه ، به تاریخ ِ "بهمن ٨٩"

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody