دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

یادم می آیــد

تا انتهــــــای خط

تا رسیدن به واژه واژه های حرف های بی صدا

تا فرو رفتن در اعماقِ چشمه های خشکیده ی نگاه های خالی

تا آخرین تکه ی طلایی پازلِ قصر قصه های طنز آلود ِ تلخ

تا اولین گره ی سبز دنیای تاریک من به بند بند سلول های بی زنجیر تو

تا جایی که میگویند اینجا آخر دنیاست ؛ شاید هم بی آغاز و پایان...

 

اصلا بدون تـــا و ما و او و همه...

بدون ناله و غم

بدون اشک و ماتم

جایی به وسعت یک دل

کنار یک لبخند

زیر سقفِ بی وزنِ نگاهِ خش دار شب

روی سطح نقره ای هلالِ آینه ی ماه

 

شنیدم که نجوای آرامی گفت :

دستت را به من بده!

نترس!

تو ، خیلی پیش از این گم شدن های بیهوده در

نگاه های تو در توی گاه و بی گاه آشنای حادثه های سیاه و سپید

بخشیـــده شده ای...

دستت را به من بده!

 

و چشم هایم در پیچ و تاب پلک زدن های بی امان ؛ در تقلای دیدنت!

و دست هایم در جستجوی بودنت!

و قطره قطره های بارانِ بی دریغ باز تاب نگاهت ، روی رخوت تنم...!

دستــم را بگیــــر...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

تـو این گیر و دار پریشونی و بی اعصابی ، منو ، تـوی دادگـاهِ نحـس ِ ابهاماتِ احمقانت مجبور به اعتـرافِ گناهی کردی که انگار خدا هم به خاطر دونستنش ، شب و روز داره ازم بــــاج میگیره با این سکوتِ سـرد و نگاهِ سنگیــن همیشگیش! گناهِ نکرده ای که حالا دیگه خودمم به کل بــــاورم شده که کار خودم بوده و باید به خاطر انجام ندادنش مجازات بشم و طلب بخشش هم بکنم! هه! جالبـــه! میدونــی!؟ حکایت من و تو شده مشکل ِحل نشدنی ِ سنگ قبــرهای ظهیـرالدوله که محکوم شدن به زیر پا شکستن و سکوتِ زمان! حالا هر چقدرم که گذشت کنن و هیچی نگن بالاخره زیر همون شکنجه ها میشن یک مشت خاک و میرن تو چشم تیز باد و این یعنی نهایتِ صبر و درد و البته شاید کمی لذتِ پوچ! ولی اینبارو نمیشه حرف نزد! اینبارو زیاد کم آوردم! میخــوام بشم یک فریــــاد بلند و بیخیــــــــال همه چی... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۳ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

می چرخد

و می چرخد و  می سوزد...

می چرخد روی مدار سالیانه ی سوزان...

 

و درست در میان ِ

لحظه های غلطان ِ بازی ِ بخارهای گر گرفته ی

روی دو دیوار شیشه ای سرد ، 

لحظه ای درنگ

                  حادثـــه ای

                               نگاهــــی

                                        صدای آشنــــایی...

 

زمان هایی که در حقیقت وجود ندارند

میدانم گـــــذرا

و چه بی دریـــــغ...

 

و همینجا

نگاهـــــم را

با خود خواهد برد بـــــــاد

برای کافه های نیمه شب ِ شلوغ...

 

و لبخنــــــــدی

به وسعت سایه ی یک عمـــــر

برای حفظِ کنتراستِ تصویر ِ محو رُمانی سر به مُهــــر

به ارمغـــــان خواهد داد...

 

وقتی که چشم باز میکنم

و دیگر چیزی جــــز

سیـــن های سپیــــدِ سکوتِ دل های بهاریِ مست

نمی بینـــــم...

 

و آنگاه دلــــم میخواهد پروانــــه شوم

پریـــــده باشم بی آنکه بــــال زنم

و پــــرواز کنم بی آنکه به شمـــع فکر کنم

بی پــــروا...

پروانه ای عاشق ِ یک درختِ بی سین امــا سبــــز ...

 

 

**جشن نــــوروز فرخنـــده و پیـــــروز ... با آرزوی بهتریــــــن ها**

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody