دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

مثـــــل بـــــرگ های زرد پـــــایـیــــزی

چه آسان ذره ذره از وجودم می ریزی 

و مــن این فـــاجعـــه ی رفتنــت را

ایـــن ذوب شــدن خـــاطــراتــت را

 

چــــه آرام تمـــــاشـــــا مــی کنــــم

چه بی رحمانه با تــو وداع می کنــم  

نگاه میکنــم به پـــــل های پشـــــت ســـرم

نگاه میکنی به من ، به چشمان خیس و ترم

 

پلـــی نمی بینــــم دگر ، چه تـــــــاریک است راه

تو میگوئی چگونه گـذر کنم از این چشمان سیــاه 

سکــوت میکنم به حرمـت این لحظه های پایانی

مرا به آغـوش میکشی در این سیه شب بارانی

می اندیشم به نبودت ، زمین زیر پایــم میریزد

می روی بی من ، آسمــان هم اشـک میریزد 

می اندیشم به شبیـــــخون آمدنت به تنهایی ام

می روی گم میشوی ز پیچ و خم نگاه بــارانی ام 

حسادت میکنم به قدم هایت ، چـه استــوار است

تنم می لرزد ، این زمان چه کند در حال گذر است 

تو میروی بــــی من تنــــــم می لـــــرزد

گـــذر میکنـــی ز من دلـــــم می ریــــزد 

هوا چه دلگیر شد ، این لحظه چه سنگین است

دلم میمیــرد خدایــا ، این فضـا چه غمگین است 

چه زود دیـــر می شود ، چــه زود وقــت رفتــــن شد

چه ناگهان ترانه ی زیبای شروع ِ با تو در دلم گم شد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

چقدر این روزها دلم گرفته است! لامصب هی میگیرد و هی ول میکند یا اصلا دلش نمیخواهد ول کـُـنـَدَم و همین جور راه به راه میگیرد و میگیرد! کلافه ام! گویـــا فصل ِ کوچ کردن است و قافله ی سهمگین خاطراتت هم بی مهابا عبور میکند از میان شیارهای عمیـــق ِ درّه های خاکستری مغز خسته ام ، تا خود را به جای دیگری برساند که آنجا را نیز به استعمـــار درآورد و سرانجام مخروب ِخود کند! گاهی هم میان راه کنگر نخورده لنگر می اندازد لابه لای سلول های خاکستری و سفید ِ رو به آپوپـتوزیسم*! آنوقت است که تماشایی ام! و نیستی که ببینی وقتی به جنــــون میکشاندم برانداز ِ طرح ِ لبخندت ، درون ِ محبس ِ قاب ِ چوبی ِ روی میزم ; که چگونـــه مرا ، دیوانگی ام را ، کلافگی ام را قهقهه میزند این روزها و آن روزها و همه ی روزهای بی رنگ گذرا! آخ سرم! گویی هنرمندان این قافله دست به کار شده اند و با سوزن روحم روی مغزم نقشی دیگر از تو حکاکی میکنند! کجایی که ببینی تنها تصویری غبارآلود و سیاه از آن خنده هایت به جای مانده برایم در دفترچه ی کوچک اما پر برگ و بار خاطراتم! راستی چند برگ بود!؟ 300 برگ!؟ یا شاید بیشتر!؟ ولی نه! کمتر بود انگار! 100 برگ زرد و چروک مانند همین برگ های پا نخورده ی پاییزی ، اما سیاه از قلموی بی رحم سرنوشت!

وای قلبم! از قلبم بگویم برایت! قلبم این روزها مدام درد میکند! به تنگ آمده انگار! اصلا مچاله شده ، از مشت ِ دستم هم مچاله تر! مچاله و سنگیـــن! سنگین از حجم ِ پر از تهی ِ جای خالی ات که این روزها خیمه زده در صحرای پر بلای دلم! آری سنگینی میکند همان تک و توک بازمانده های گرانبار یاد ِ نگاهت به روی دریچه های بی مسئولیت قلبم! نمیدانی که ، دگر اعضا و جوارح این قلب حادثه خیزم وظیفه شان را پاک به دست فراموشی سپرده اند و چنگ زده اند به تو و تنها تو! توئی که نیستی و ندارمت! این رگ های سرخ و سیاه بدبخت هم که میدانم گناهی ندارند و ماموری بیش نیستند ; تنها مجوز حمل خونی را دارند که از عشق ِ رخنه کرده ی تو در دیواره های چروکیده ی قلبم ، مسموم شده باشد!

وای که چه هیاهوئـیـست درونــم! میدانم که کارم تمام است و سپسیس* به همه ی من میرسد و سرانجام رگبار ِقرمز ِ مسمومی جاری میشود از آسمان ِ دیدگانم و بارانی از خون ، سیراب میکند کویرِ خشک و بی روح رخسارم را! و باز هم نیستی که بوسه زنی بر لاغری ِ برجستگی گونه هایم که آنوقت دگر جلایی سرخابی پیدا کرده به یاری مخمل ِ قرمزِ آبشارِ سرازیرِ خونم!

 

* آپوپتوزیس (Apoptosis): مرگ سلولی

* سپسیس (Sepsis): عفونت خونی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

گفتـــــم!

آره من گفتم قدمت روی چشم هام

ولی نگفتم لهم کن نازنین!

 

دلخوری!؟

خب حرفی بزن!

چرا پوستِ لبانت را مجازات میکنی

چه میگویـــی زیر لب!؟

نفرین هایت را روانه ی راهم میکنی به جای طفل خندانِ دلت!؟

 

چه کـــار میکنــــی!؟

چرا فنجان قهوه را پرت میکنی!؟

مگر نمیدانی فنجان حرمت دارد!؟

این میز حرمت دارد!

این شکر حرمت دارد!

به خدا حرمت دارد این چهــار دیواری! 

 

کجا میـــری!؟

همیشه همینــــی!

دارم حرف میزنم نا سلامتی!

بفهـــــــــم! 

ای بابـــا!

یــادم رفت!

تو چه را میدانی!؟

چه را میفهمی!؟

هیچـــی را..!

 

منو باش که حرف هامو ، که اشک هامو ، که نگاهمو

رو سنگ قبـــــــر دلـه کی نقاشـــی میکردم!

 

 

پ.ن: به قول حسین پناهی هیـــــــــچ وقت نقــــــــاش خوبی نخواهم شد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody