دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

تابستان که تمام شود ، من نیز میخواهم به همراهش تمام شوم!

من از این پاییـــز رنگـــی هیـــــچ نمیفهمــــم!

من از ریزش برگ های پاییــزی سر در نمی آورم!

من این فلسفـــه ی چنــدرنـگی برگ ها را نمیـــدانم!

میخواهــم تمــــام شــــوم...

نمیخواهــم به صـدای له شـدن دلخــراش شیشه ی دل برگ های رنگارنگ،

زیر پاهـای مغــــرورم گوش دهم در پرســه های پاییــزی بی هــدفم!

آن هم برگ هایـی که عاشــق سبــــز بودنشان بودم!

میخواهــم بــــروم...

اینبــار نـه با پاهایـــــم!

بلکه به روی دست های بی تفاوتـــی که برای تشییــع روحــــم می آیند،

در هجوم سگ هایی زیبا اما گرسنه ، که چشـم براه استخـــوان های پیکر منند!

صدایشان را میشنــوم ، همیشـــــه!

تو نیز در این خاکسپـــاری به تماشــا بنشیــن و ببیـن جسمـــم را،

که زیر دندان های زرد لــذت آنها چه وحشیــانه تکه تکه میشود!

و چـه با شکــوه است...

آنگاه که با بـدرقــــه ی این جسم بی رمــــق،

آسمانیــان به استقبـال روحــم می آیند ...

 

 

پ.ن: خودمم نفهمیدم چی نوشتم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

٩ ماه است زمــان چانه اش را روی دستانش گذاشته و نظاره گر خلوت سـرد من است!

٩ ماه است بـــاد مـــی وزد گــــرداگـــردم و مـی بـــرد زمـزمــــه هـایــــم را بـــه نــاکجـــــــا!

٩ ماه است به همین درخت سیب تکیه داده ام چراکه که دیوار خسته است و دستان من ناتوان!

٩ ماه است در این گوشه ی دنج ِ بی رنگ انتـظار را مزه مزه می کنم زیر دندان ِ لحظه هایم!

٩ ماه است همین مهتاب ، مات نگاه شبانه ی نا محدودم شده به سپیـدی چشمانـش!

آری!

امــروز بوسه های زمـــان بر اشک هایم ٩ مـــاهه شد!

ولی نمیـدانم چــرا فـــــارغ نمی شوم ،

از ایـن عشـــق!

عشــــق!؟

نـــــه!

از ایـن غـــم

از ایـن محنــت

از ایـن بغــــــــض

از ایـن خـامـــوشی

از ایـن ...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

من کور شده ام که نمیبینم نبودنت را نمیبینم هیچکس را یا این تو هستی که نگاه نمیکنی مـرا!؟

نفس های من در سنگینی فضای این سکوت ته نشین شده یا خاطره تو سدراه قلب متروکم!؟

چشمان من پیک خامـوشی را سر کشیده یا دستــان تو هـم نفس آوای زمستـان شده!؟

صــــدای من در زنــــدان حنجـــره ام جـــان داده یــــا گوش تو از شنیدن فریــادم کر!؟

مــن نمی توانــــم سخــن بگویـــم یـــا تو نمی توانـــی چشــــم بــــاز کنـــی!؟

مــن نمی خواهــــم ببینــــــم یـــا تــــو نمـی خواهـــــی بشنـــــوی!؟

آه!

هیـــــــــچ نگــــــو!

می خواهــــم بـــــه صــــدای قلبـــت گــــوش دهـــــم!

راستـــــی ، تـو دل هـــــم داری !؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دلم میخواهد گاهی بی منت و بی غرور

برویـم بــه کافــه ی خاکستـریمــان

تا در کنار شعله گرم شومینه ی قلبمان

تا زیــر ســایه ی عشـــق نا فرجامــمان

با هم یک فنجان چــای داغ بنوشیم

با هم حریـــر لبریــز از بـودن بپوشیم

نه حرفی از گذشته زنیم

نه حرفی از حـــــال

نه حرفی از آبـــی ِ آسمـان و پـــرواز

نه حرفی از زمین و اسـارت دل و راز  

اصلا بـــی صــــدا باشیــم

ما باشیم و سکوت ِ بینمان

بدون حتی یک نگاه خیس

بدون حتی یک لبخنــد تلخ

فقط بیایی تـــا باشـی

و بیایم تـــا بوده باشم

و تنها حضور داشته باشیم

با هـــــم

در یک ضیافت دو نفره

همیـــن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

دیشب خدا سوار بر تکه ابری سپیـــد

پشت پنجره ی نیمه باز اتاقم رسیــد

دید مرا که بی امان صدایش میزدم

دید مرا که بی صبرانه منتظرش بودم

دید ابرهای سیاه و سفید آسمان چشمانم را

دید دستـــان لرزانــــم را

دیــد مرا 

دیـــــد مرا

ولی تــــا نگاهـــش کـــردم غیب شد

از چشمان به خون نشسته ام پنهان شد

خسته بودم خسته بودم ، خوابم گرفت

در خواب دیدم که دستانم را گرفت

خسته بودم از سفالین ِ تنم ، خوابم برد

در خواب دیدم که مرا با خود برد...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

 

 

وقتی زندگی گلویم را آنقدر وحشیـــانه چنگ زده  

که صورتم کبــــود و ســرد است

که دست هایم را یـــارای نوشتن نیست

که پاهایم را تــــوان رفتــن نیست

که لب هایم ســاکت و خامـــوش مانده

که چشم هایــــم تـــاریک و بی روح است

می گویی از نفـــس هم به مـن نزدیک تری..!

ولی میدانی باز هــم چقـــــدر دوری..!؟

 

 

 

پ.ن: در صفحه های تقویـــم روزی بنام روز مبادا نیست! آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیــروز ، روزی شبیـــه فردا ، روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امـــروز نیز روز مبـــادا باشد...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody