دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

ترک بر میدارد و می شکند

شهر سنگی ِ دلش

در خلوت ِ کوچه های بی رفت و آمد ِ شب رنگ!

و حادثه ی ناخواسته ی احساسش

- طفل ِ لطیف ِ بارانش -

فضای پوسیده و خشک و خالی ِ باغچه ی روحش را

مرهم میشود با تقـــدّس اشک های کودکانه ء غریـبـــانه اش...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

او رفتــــه بود

و مــن

بیخیــــال ِ تراژدی ِ مرگ ِ اشک هایش

به کمدی ِ دروغ ِ نگاهش

می خندیــدم

...

او مــــرده بود

و مــن

بیخیــــال ِ کمدی ِ اشک هایم

نقاشی های کودکانه مان

روی صفحه ی ارتجاعی زمان را

با اشاره ای سوزاندم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

صــدا ..

دوربیـن ..

حرکــت ..

باز هم برایـــم نقش بـــازی کن!

نقش یک عاشـــق ِ دلـــــداده ...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

وای از تــــــو...

از دست تو سیــــاوش!

بایـــــد سر بذارم به بیــــابون!!

هنـــوزم آهنگ هات بـــوی بـــارون میده...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody