دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

هنوز نیمی از من به رنگ گذشته

از باران و پرسه های پاییزی پر است

در گذرگاهی که سبزترین یادها 

به خون دل هایی جاودانه

از برق گوشه ی چشمان تقدیر سرازیر است...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

حــــــس مبـــــــهم بـــادبادکـی در من است!!

آنکه تمــــــام تقــــلایش رهــــایی از دست کودکـی ست

که همــــه ی امیــــدش به رقصیــــدن زیر نگاه سنگیـــن او

خــــــلاف مسیــــر بـــــــاد اســــت...!!

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

آنکه ذره ذره گرد طلسم کهنه خاموشی ات را
به یکباره در دلت میشکند!
شاید گمان کنی خواب است
اما به هنگام بیداری
تمامت غرق لرزش های لذت بار و دردناکی میشود
که تنها خودت به سنگینی خفقان آور آن آگاهی...
.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

"تو" همان "او" بمان!

حکایت "من" همین اشتیاق بیهوده ی

مرگ آورترین رویایی ست که جز به بن بست خلوت و کشیده ی 

خطوط دستان تو راهی ندارد.. 

 

خاموشی تو را انتظاری جز جنون این دیوانه نیست

وقتی کلافه و بی اراده 

هول برهوت ژرف و بی بازگشت معبر گریز تو

زمهریر نمناک قطره قطره های ناب عریانی را به جان میخرد!

 

و تنها به مـِهر لبخند بی منت دریچه ی روشن چشمان سیاهت

بی مهابا و آسوده خاطر از پایان همه ی مباداهای تکراری منحوس

روزنه های انزوای شب آلود را

به ظرافت شعرهایی که تمامی ندارد، میبندد!

 

حالا ببین! این خنده های عصیانگری که میگفتی:

"طوفان طعنه های عاقلان را عاصی کرده"

تازیانه ای شده به سودای سرمای سال هایی که

بی تو به ویرانی عشق گذشت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

هر شب شعری در من

جـــــان نگرفته، میمیـــــرد

نکند دوباره عاشق شده ای!؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دیوانه وار که به نگاهت خیره میشوم

به انتظار معجزه نیستم

اما به اعجــــــــاز میماند

خواندن دوستت دارم از چشمانت

لب بگشــــا..!!

میخواهم اینبار کلمات خواب مرا تعبیر کنند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

تو تنهـــــــا نبودی

تنهایی سوغات شب هایی بود که

تو در آغوش دیگری خواب مرا میدیدی و

من از بی خوابی ستاره ها را که هیچ

تمام آسمان را به هم میدوختم که شب تاریک نگاهت

رد بیداری را از کابوس های منحوس شبانه ام پاک کند...

 

تو عاشق نبودی

عاشقی مرزی بود بین ماندن و رفتن

وقتی ماندن ترجیح دل میشد

و رفتن حرف منطقی که نیامده خواسته و نخواسته ی دلت را هم ویران میکرد

تو میماندی و من که حالا دم از هوای رفتنی میزنم

که سنگینی اش هجوم سرگیجه های خواب آور مطرودم را

به پس مانده های افکار مغشوش سرگردانم مبتلا میکند...

 

باشد!! تو مست سماجت های کودکانه ات باش

من هم بیخیال سال هایی که گذشت

چای مینوشم و

به استقبال پاییزی میروم

که با آمدنت میتوانست

تمام شود و نشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٤ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

سال ها از قرارمان میگذرد

و بی ثباتی زمان،

دوباره مرا به آغوشت مبتلا کرد

تا که اینبار نطفه ی خیانت

در سینه ی من بسته شود!

مرزی که عبور تو را حتی از دورترین واژه هایش

حـــــــرام کرده بودم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

حتما اشتباهی شده

تو باید دیوانه ی من باشی

تا به سرسپردگی جنون نگاه تو

این مــــــــــن خسته

تسلیم حرم بی بدیل آغوشت شود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دل که میسپاری به ملودی "داستان عشق"

پا به سراب ممنوعه ای گذاشته ای

که حلقه ی یاقوت چشمانت را

گریبان گیر خلسه های شبانه ی تنهایی میکند

آنقدر سخت میپیچد به دور نحیفی لحظه هایت

که تنها از لا به لای خستگی های بیشمار میتوانی نفس تازه کنی...


دلت میخواهد داستان دیوانگی ات را

به زلالی آبی روان بسپاری

و دست بشویی از تکرار تمام راه های رفته و نرفته

از اینکه ساعت ها بنشینی به تماشایــ ـش و

رد نگاه گمشده ای بروی خط عمر دست هایت را ذخیره کنی

برای روزهای نیامده ای که دیگر قراری بر بی قراری دلت دوا نیست...

 

میجنگی اما

تنهاترت میکند این ردپــــایی که

به خواب هم نمیدیدی روزی

تمــــــام ترس های تو را

رهــــــا کند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody