دختر حادثه جو
دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است
آخرین شب سال و اولین کوچ زمستانی پروانه ها بود که خواب دیدم رنگ صدایت گرفت و باز پیله کردی به سمفونی بی پروای بال پروانه ها! همه چیز با تضاد نگاهمان به آغاز بهار تمام شد! منی که هیچ گاه نوای ناکام سازم به پرتگاه سیاه آغوش تو آرام نگرفت و تویی که همیشه در خواب با من سخن میگفتی! و زمزمه های ناشناس که به خلاء درونم هجوم می آورند "که دیگر سرنوشت خیال ندارد مرا مطیع آشفته بازار دل سرگردان تو باقی بگذارد" زمزمه هایی که حالا دگر به گمانم آشناست! نخستین روز سال و آخرین پیله که ترک خورد و شکست! هیچ چیز در ما رنگ قدیم تر ها را نداشت و تو شبیه افسانه ای غریبه از لا به لای آشفتگی این نوشته های بی سر و ته به من نگاه میکردی! منی که پروانه وار زیر باران سر مست و رها بودم و دگر روی چتر دستان تو حساب نکردم! و تویی که دیوانه وار زیر ملافه های نمناک میخزیدی و از خیس شدن های پرسه های بهاری بیزار بودی! این همه بیگانگی، این همه بی رنگی و این همه انزجار و خستگی... همه ی اینها سوغات چنگ زدن های بیهوده مان بود به زمانی که فقط میخواست هرچه زودتر تمام شود و بگذرد و حالا تنها نظاره گر فاصله ایست که حتی با دیوار هم پر نمیشود... پ.ن: و باز هم به شاعری که در رویایی کهنه ، نا تمام ماند... (پ.ن: و این هم یکصدمین مطلب بلاگم!) قلب تپنـــده ی شب مــن بودم که با همـــه ی سیـــاهی دانه دانه رویـــای بیـــداری را به چشـــم های نیمه بـــاز تـو می بخشیـــــــــدم تا بمانــــی... پ.ن: به شــاعری که در رویـــایی واژگون ، ناتمــــام ماند... آنکه از یـــاد برد ، من نبـودم ، تو بودی! آنکه فراموش شد ، تو نبـودی ، من بودم! آنکه رفت و نماند ، ما نبودیـــــم ، خـدا بود... دریــــغ...! نه تو می مـــانی نه مـــن و نه غربتِ ایــن شاعرانه های بی انتها! حتی اگر خودِ خدا گوید به خوابــم که جایی حوالی گاه و بی گاه های گمشده ی دلت هنـــوز می تپـــم... دیـــــده بگشای تا تمـــــام مسخ های یخی درونم به حرارتِ نگاهی ذوب شوند ... پلک مبنــــد تا شکوفـــــه کند دریچه های بسته ی دلم به بهــــاری نـــو... پ.ن: یک سال دیگه هم با همه خوبی ها و بدی هاش، گذشت!! یکی از بهترین سال های زندگیم بود! امیدوارم سال آتی هم خوب باشه برای همه... نـــــوروز همــــگی سبــــز و پر از شـــــادی... میدانم روزی به دیـدارم خواهی شتافت، با یک سبـد شقایــق وحشـــی.. و آن روز من به رنگ خاکم و مــوهــای تـو نیــــز "خاکستری" هوا ، هوای خستگی های بی پایان بود و بوی سیگار و طعم کنیـــــاک و اندکی فراموشی... دیشب بوی بارون میومد امشب بوی باروت...!!! پ.ن: اندر احوالات چهارشنبه سوری های امروزی!! از بغــــض ِ زلالِ چشم های تو تا هارمونی ِ مبهم فریادِ قطره قطره های باران دریایـی ست طوفانی ، به وسعـــتِ یک اشک از انعکاس ِ بی امانِ روح ِ تو در دل من تا نگاهِ خش دار شب بر گونه های لطیفِ دانه دانه های برف اشکی ست منجمد ، به عمق ِ یک یــــاد و از سردی اسفنــــدِ دستانِ بی حس من تا مــــردادِ داغ نگاهِ بی تاب تو دلی ست بی قرار ، به رنگ یک حادثه 





| Design By : Night Melody |

