دختر حادثه جو

دیگر نگران نیستم ، تنها گوش سپرده ام به صدای قدم های حادثه ای که در راه است

از بغــــض ِ زلالِ چشم های تو

تا هارمونی ِ مبهم فریادِ قطره قطره های باران

دریایـی ست طوفانی ، به وسعـــتِ یک اشک

 

از انعکاس ِ بی امانِ روح ِ تو در دل من

تا نگاهِ خش دار شب بر گونه های لطیفِ دانه دانه های برف

اشکی ست منجمد ، به عمق ِ یک یــــاد

 

و از سردی اسفنــــدِ دستانِ بی حس من

تا مــــردادِ داغ نگاهِ بی تاب تو

دلی ست بی قرار ، به رنگ یک حادثه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

دوستان عزیز پرشین بلاگی

نمیدونم چرا نمیتونم براتون نظر بذارم! همش زیره سر این پرشین بلاگه با این کد امنیتی نظراتش! از وقتی اینو گذاشته همش خطا میزنه متاسفانه!

توی تنظیمات بلاگ ، غیر فعالش کنید! والا! چه کاریه آخه!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

وقتی باشم انگار هیچوقت نبوده ام!

وفتی نباشی انگار همیشه بوده ای!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

از همه ی پروانه های آواره و بی چتر این شهر هم که بگذریم ،

هنوز هم کابوس های خشکِ شبانه بوی عطر باران میدهد!

از همه ی خانه های متروک و مطرود این خیابان هم که بگذریم ،

هنوز هم صدای قدم های قاصدک بروی سنگفرش های نمناک و خط خورده می آید!

از همه ی حادثه های زمستانی مان هم که بگذریم ،

هنوز هم تراژدی خــام خوشبختـی بنام بهــار تمام میشود!

ولی نمیدانم تا کی باید منتظر بــــــــاران ماند!

تا کی چشم براه قاصـــــــد شهر شب های رویا ماند!

و بهار خواهد رسید در این سرزمین پاییزی!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

حکایت ماست این ویرانه های تکراری! منتظر که نه! ولی میدانستم با یقینی آغشته به تردید! همه چیز از نگاه خالی دفن شده پشت پنجره ی همان خانه خرابه ی کوچه پس کوچه های نم زده و طرد شده معلوم بود! که تو ندیدی و انگار که نه انگار! داشتی تقلا میکردی روی خرابه هایش خاطره بسازی و آخر هم دوام نیاورد و فرو ریخت!

مگر چقدر تاب و تحمل داشت این زندگی!؟ مگر همین چشم های بهت زده ی من نبود که به راهی برنگشته خیره مانده بود!؟ مگر خنده های تو نبود که به روی ساقه های نحیف آرزوهای بر باد رفته ی این زندگی طاعون زده سنگینی میکرد!؟ مگر شعر های سپید هک شده روی پلک های نیمه باز آخرین برگ های گذر پاییزی پشت کافه نبود که همه یک صدا ترانه شده بود!؟ مگر چقدر تاب و تحمل دارد این زندگی!؟

ولی من شانه هایم را به خاک میسپارم تا قرار بی قراری های زمزمه های گنگ و خسته ی تو باشد! نمیدانم در این آشفته بازار زنده بودن کسی پیدا خواهد شد که بودن های بی ثمر مرا به درخت خیال بیاویزد!؟ شاید واژه های عاصی من هم میوه شوند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

همینطور بی صدا و خاموش مینشینی یک گوشه از خیالم، بی حرکت و آرام پشت پنجره ی نیمه باز دلم! میبینی!؟ دیگر هیچ نوری اجازه ی عبور ندارد! ولی من هنوز عاشقم، عاشق زمستان! عاشق سرما و آخرین تقلای خورشید برای گرم کردن جسم برهنه ام کنار همان پنجره!

میدانی!؟ همه چیز از همان گرمای صبح ِ روز بعد از اولین شبِ هم آغوشی با تو شروع شد! حیف بود! قصه ی ناتمام من لابه لای ابرهای تیره ی نگاهِ تشنه ی بارش تو! تمام لحظه های نیامدن تو به پیشواز کابوس های شیرین هر روز بیداری ام! و صدایم که شنیده نمیشد و خورشید که دیگر از پشت نگاهم پیدا نبود!

شاید همین سنگینی خلاء خاطراتِ مرده به روی شانه هایم است که لذت بودنشان را به زیر خط تپش میرساند! هیچ گذشته ای وجود ندارد! همه چیز تنهاترین دروغ میان من و نبود توست..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

در این بلادِ کفر ، هر که حقیقت را گوید از بیگانگان میشود!

و من در سرزمیـــن ِ تو ، چه غریـبـــانه زیستم!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

از خونه میزنم بیرون هوا هنوز تاریکه و کوچه خلوت و سوت و کور! یه نفس عمیـــــــــــق میکشم! بوی خاصی حس نمیکنم فقط سوز برف میره تو ریه های خستم! مثله همیشه هندزفری رو در میارم و دیگه هیچی نمیشنوم جز صدای دلخواهم...

راه میروم اما انگار که خوابم! سرم پایینه و نگاهم به پاهام که برگای یخ زده رو چند تا چند تا له میکنن و تند و تند قدم برمیدارن و معلوم نیس چرا این همه عجله!!!

راه میرم ولی انگار که مست کرده باشم حواسم به هیچ جا نیست و یکی یکی سنگفرشای درب و داغوون خیابون رو گز میکنم و بیخیـــــــال شب گذشته و فردا! و حتی امروز!

برف هنوز سفید و یه دسته! جز رد چند تا ماشین که قبل از قدم های من، سیاهی ِ نقش خودشون رو به جا گذاشتن.. یه لحظه سر جام وسط خیابون وایمیستم! برمیگردم به رد پاهام روی برفای گِلی شده نگاه کنم ولی خبــــری ازشون نیست!! این همه راه و من اومـــدم!؟

یه صدای بلند و نور بیموقع توی چشمام .. همینجاست که درد همه وجودمو میگیره! داغ میشم! ریه هام دیگه تحمل بلعیدن سرما رو ندارن و سرم سنگین میشه و دیگه هیچی یادم نمیاد جز قرمزی رد خونم لا به لای سیــــاه و سپیـــــد برف های کف همون سنگفرشای بیجون خیابون که زیر پاهام لهشون میکردم و سردی نگاه منجمدم رو به افق...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

ســردم که میشود

دیگر از هیچ راهی به گرما نمیرسم

حتـی بیــراهه های منتهـی به آغـــوش تو...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط Sara نظرات () |

تو کوه باش

من چشمه میشوم

میجوشم میانِ سختی عمق نگاهِ تو!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط Sara نظرات () |

Design By : Night Melody